تبليغاتX
دلتنگیهای من
 

 

 

چه حسي داشت وقتيكه با باتوم(ن؟!) دختري رو كه از مدرسه برمي‌گشت (واقعا از مدرسه برمي‌گشت) مي‌زد؟!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 18:23  توسط سمانه  | 

 

 

 

بد است، بدتر نيايد

 

فرق بين بد و خيلي بد

امروز با تمام وجود تونستم يه جورايي اين رو درك كنم

 

 

و اينكه تا حالا فكر مي كردم چرا من... مگه من چه كرده بودم كه؟؟!!!

و باز اينكه فكر مي كردم حتما كاره بدي كرده بودم كه اين اتفاق براي من افتاد!!

 

و باز امروز فهميدم حتما كاره خوبي كرده بودم كه خيلي اتفاقهاي ديگه و بدتر براي من نيافتاد

 

 

شايد خدا دوستم داره؟؟؟؟!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:22  توسط سمانه  | 

 

 

 

دلمان سخت هواي يه ميز و يه صندلي و  توت فرنگي كرده

و وقتي نيست چه مي شه كرد...

 

 

چه جوري مي تونن اين همه خاطره‌ي اين همه آدم رو خراب كنن!!!

 

 

چشمای گربه توی نقاشی این روزا همش خیسه!!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 22:27  توسط سمانه  | 

 

 

 

اگر صد لشكر از ديو و ددان اژدهاك بد كنش

- با حيله و ترفند

به قصد ما كمين سازند

من و تو، ما اگر گردند

- بنيادش بر اندازند

 

 

هراسي در دل ما نيست

ستمهايي كه بر ما رفت

از اين افزون نخواهد شد

دگر كي به شود كشور

اگر اكنون نخواهد شد

 

 

حميد مصدق

 

 

- جاده هميشه موقع برگشت پره غمه.. و با اين هوا...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 8:37  توسط سمانه  | 

 

 

 

ماه رمضون و چيپس و ماست ها و كوچه پس كوچه‌ها...

ماه رمضون و سيگاراي ته اميرآباد...

ماه رمضون و آش ...

ماه رمضون و هات چاكلت بعد از كلاس...

ماه رمضون و كومه...

ماه رمضون و تو...

 

 

ماه رمضون و من و تنهايي...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 18:40  توسط سمانه  | 

 

 

 

پدرم وصيت كرده است و گفته است، از جانت دست بردار، از زخمت اما نه... زيرا كه اگر زخمي نباشد، دردي نيست و اگر دردي نباشد در پي نوشدارو نخواهي بود و اگر در پي نوشدارو نباشي عاشق نخواهي شد....

 

من هشتمين آن هفت نفرم- نظرآهاري

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 11:49  توسط سمانه  | 

 

 

 

هميشه همينطور شروع ميشه

هميشه اولي و دومي با هم دوست نيستن

هميشه اولي و دومي مسيرشون اما به اجبار يكيه

 

هميشه اولي و دومي به يه درخت مي رسن

رو درخت يه سيبه.. هميشه رو درخت فقط يه سيبه

 

هميشه يكي سيب رو مي چينه و اون يكي با حسرت نگاش مي كنه

هميشه اوني كه سيب رو چيده به دروغ تعارفي مي كنه سيبش رو

 

هميشه سيب از دست اولي مي افته و دوميه كه مي ره دنبالش

 

 

 

اينبار اما فرق داشت

سيب زيبا نبود... سيب پر از كرم بود

سيب افتاد و رفت

رفت و رفت

اولي و دومي اينبار به اختيار هم مسير شدن

اولي و دومي اما يك ساله كه دنباله سيب هستن و ...

 

 اولي و دومي از كنار سيب عبور خواهند كرد!!!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 19:42  توسط سمانه  | 

 

 

 

جمعه هفته پيش.. ساعت نزديك ده... نزديك در بيمارستان قلب

يه مرد، يه زن و يه بچه... نشستن روي زمين.. بچه كنارشون خوابيده

 

 

من:

- حتما يه مريضي دارن تو بيمارستان

- شايد بچه مريض باشه

- حتي جايي ندارن كه شب بخوابن

- وجدان درد

- من غذا دارم و اونا ندارن

- اونا هم مثل ما هستن

- و

- ...

 

 

جمعه همين هفته... همين امشب... ساعت همون نزديك ده شب

اول مستوفي

 

اون زن و مرد و بچه ... نشستن سره خيابون... بچه رو زمين خوابيده

مطمئنن اينجا مريض ندارن

مطمئنن بچه مريض نيست

مطمئنن ....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 22:39  توسط سمانه  |