تبليغاتX
دلتنگیهای من
 

 

.

.

من بابامو می خوام .... همین....

.

.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 20:35  توسط سمانه درخشان | 
 

 

هیچ سینه ای نیست که وقت تنهایی، وقت دلتنگی، خستگی یا هر وقت کوفتی دیگه ای سرت رو بذاری توش قایم شی و های های گریه کنی....

دلم تنگته....

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 22:49  توسط سمانه درخشان | 
 

خودم گفتم یه راه رفتنی هست... خودم گفتم ولی باور نکردم م م م م

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 19:23  توسط سمانه درخشان | 
 

 

همه آدما هستن تا یادم بره تو نیستی

اما تو...

هستی....

 

 

دستاتو از اینجا بردار... می خوام بخوابم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 23:17  توسط سمانه درخشان | 
 

 

شبانه های بی تو....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 22:42  توسط سمانه درخشان | 
 

دل سپرده ديدگانت بودم، هنوز هم بر دو چشم جا مانده ات سر مي‌گذارم...

 

اين روزا هر كس حالت رو مي پرسه... هر كي سراغت رو مي‌گيره...

باور مي كنم اشكاي گوشه چشمم رو وقتي جوابشون رو مي‌دم

 

 باور مي‌كنم نبودنت رو

زيرسيگاري يه نفره رو، روي زمين...

ناهارهايي كه ديگه آماده نيست تا بيام...

جايه خاليت تويه تمام پنجشنبه ظهرها...

دستاي گرمي كه ديگه جايه امن من نيست...

صندلي‌هاي خالي، بدون تو...

كسي كه ديگه صبحها بيدارت نمي‌كنه...

همه اينا رو باور مي‌كنم

 

باور مي‌كنم تلخي اين روزها رو

 اما شوري اين بوسه‌ها رو نه... نخواه كه اونا رو هم باور كنم

 

 *به خودم چرا، اما به تو كه نمي‌توانم دروغ بگويم... مي‌دانم بر نمي‌گردي!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 23:48  توسط سمانه درخشان | 
 

 

براي مرگ اين قصه كسي گريه نخواهد كرد....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 21:8  توسط سمانه درخشان | 
 

 

زندگي شايد...

 

تكون‌هاي زيرسيگاري با نفس كشيدن تو.. وقتي روي شكمته

باشه

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 21:8  توسط سمانه درخشان | 
 

 

 

گريه... خداي من

واسه كي داري گريه مي‌كني؟!!!.. واسه من؟؟؟ كه نبايد مي‌ذاشتي مي‌رفتي

پس واسه خودت...

 

چند بار اينو گوش دادم... ولي... ولي.........

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 23:34  توسط سمانه درخشان | 
 

از اين فكر بايد، نبايد نجاتم بده....!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 20:14  توسط سمانه درخشان |