تبليغاتX
دلتنگیهای من
 

 

 

واسه حس كردن دردام خيلي خيلي كم بودي....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 21:4  توسط سمانه  | 

 

 

 

يه حسي بين گريه و خنده

بين شادي و غم

بين اشك و لبخند

 

نه مي توني جلوي اشكاتو بگيري و نه مي توني شاد نباشي

و فكر مي كني كه داري از دستش مي دي

 

 

يه همچين شبيه، شبه عروسي بهترين دوست آدم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 18:17  توسط سمانه  | 

 

 

 

چه حسي داشت وقتيكه با باتوم(ن؟!) دختري رو كه از مدرسه برمي‌گشت (واقعا از مدرسه برمي‌گشت) مي‌زد؟!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 18:23  توسط سمانه  | 

 

 

 

بد است، بدتر نيايد

 

فرق بين بد و خيلي بد

امروز با تمام وجود تونستم يه جورايي اين رو درك كنم

 

 

و اينكه تا حالا فكر مي كردم چرا من... مگه من چه كرده بودم كه؟؟!!!

و باز اينكه فكر مي كردم حتما كاره بدي كرده بودم كه اين اتفاق براي من افتاد!!

 

و باز امروز فهميدم حتما كاره خوبي كرده بودم كه خيلي اتفاقهاي ديگه و بدتر براي من نيافتاد

 

 

شايد خدا دوستم داره؟؟؟؟!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:22  توسط سمانه  | 

 

 

 

دلمان سخت هواي يه ميز و يه صندلي و  توت فرنگي كرده

و وقتي نيست چه مي شه كرد...

 

 

چه جوري مي تونن اين همه خاطره‌ي اين همه آدم رو خراب كنن!!!

 

 

چشمای گربه توی نقاشی این روزا همش خیسه!!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 22:27  توسط سمانه  | 

 

 

 

اگر صد لشكر از ديو و ددان اژدهاك بد كنش

- با حيله و ترفند

به قصد ما كمين سازند

من و تو، ما اگر گردند

- بنيادش بر اندازند

 

 

هراسي در دل ما نيست

ستمهايي كه بر ما رفت

از اين افزون نخواهد شد

دگر كي به شود كشور

اگر اكنون نخواهد شد

 

 

حميد مصدق

 

 

- جاده هميشه موقع برگشت پره غمه.. و با اين هوا...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 8:37  توسط سمانه  | 

 

 

 

ماه رمضون و چيپس و ماست ها و كوچه پس كوچه‌ها...

ماه رمضون و سيگاراي ته اميرآباد...

ماه رمضون و آش ...

ماه رمضون و هات چاكلت بعد از كلاس...

ماه رمضون و كومه...

ماه رمضون و تو...

 

 

ماه رمضون و من و تنهايي...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 18:40  توسط سمانه  | 

 

 

 

پدرم وصيت كرده است و گفته است، از جانت دست بردار، از زخمت اما نه... زيرا كه اگر زخمي نباشد، دردي نيست و اگر دردي نباشد در پي نوشدارو نخواهي بود و اگر در پي نوشدارو نباشي عاشق نخواهي شد....

 

من هشتمين آن هفت نفرم- نظرآهاري

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 11:49  توسط سمانه  |