همه چیز رو احساس می کرد
هر چی رو که آرزو می کرد ناقص بدست می آورد
با کشیدن انگشتاش رو هر چیز همه چیز محو می شد
با چشماش تمامه خواسته هاش رو می دید اما هر چی می کوشید که اونا رو بدست بیاره از به دیوار وهم می خورد
همش تو رویا بود
چیزی از درونش فریاد می کشید
و هیچ چیز و هیچ کس جواب این صدا رو نمی داد
اون سره جای حقیقی خودش نبود...
باید می رفت...
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 21:57 توسط سمانه درخشان
|
من مثل دانش آموزي