همه چیز رو احساس می کرد

هر چی رو که آرزو می کرد ناقص بدست می آورد

با کشیدن انگشتاش رو هر چیز همه چیز محو می شد

با چشماش تمامه خواسته هاش رو می دید اما هر چی می کوشید که اونا رو بدست بیاره از به دیوار وهم می خورد


همش تو رویا بود



چیزی از درونش فریاد می کشید

و هیچ چیز و هیچ کس جواب این صدا رو نمی داد




اون سره جای حقیقی خودش نبود...

باید می رفت...

 

 

 

 

 

 






تمام سرگرمیهای این روزام شده رفتن و برگشتن...

بودن با کسایی که خودشون هم...

سر و کله زدن با آدمایی که هنوز...

و خندیدن به اونایی که...



همه چیز مثله قبل تکرار می شه...

همه ی روزای گذشته و آینده....

و حرف جدیدی جز فاصله ها نیست...

هنوز حافظ حرف از غصه نخوردن و نزدیکی موفقیت می ده...

و من هنوز منتظره یه اتفاقه تازه ام...



 سخت درگیره فرسوده شدنم این روزا




ـ بانکمون رو هنوز نزدن... یعنی می زنن؟؟؟!!!!!