تويي كه نمي شناسمت....

 

 

زنگ مي زنه و با بغض مي گه: آخرين سنداشون رو ديدي؟؟

مي گم كيا رو؟؟!!!

- حسابشون رو ديدي؟!! براشون حقوق ريختن... خداااا

- چي مي گي؟؟!!!

- از شعبشون زنگ زدن و گفتن كه جاشون....

 

بغضش مي تركه... و قطع مي كنه

 

 

اينترانت از صبح... نزديكاي ظهر مي رم كه...  نوشته كه باخبر شديم ۲ تا از همكارامون... توي هواپيمايي بودن... مجلس ختم... و من... و ما....

 

 

- تو سياهي، در برابرم، صداي گريه مي‌ياد...

 

 

 

 

 

 

مستوفی با اين همه خاطره

اين همه نزديكي به اين خيابون لازم بود آخه؟؟!!!!!!

 

 

- چرا همه فقط مي بينن كه: چه خوب، راهت نزديك شده... چه خوب، خلوته اين شعبه... چه خوب، اومدي پيشه دوستت... چه خوب...!!!!!!

 

 

 

 

 

هر چند من نديده ام اين كور بي خيال

اين گنگ شب كه گيچ و عبوس است -

خود را به روشن سحر نزديكتر كند،

ليكن شنيده كه شب تيره - هر چه هست-

آخر ز تنگه هاي سحرگه گذر كند...

 

 

 

زين روي در ببسته به خود رفته‌ام فرو

در انتظار صبح.

 

فرياد اگر چه بسته مرا راه بر گلو

دارم تلاش تا نكشم از جگر خروش.

 

اسپندوار اگر چه بر آتش نشسته ام

بنشسته ام خموش.

 

وز اشك گرچه حلقه به دو ديده بسته ام

پيچم به خويشتن كه نريزد به دامنم.

 

 

شاملو

 

 

 - شايد با اين دو تا بيانيه آخر، كمي از سرخوردگيم براي شركت تو انتخابات كمتر شد...