دل سپرده ديدگانت بودم، هنوز هم بر دو چشم جا مانده ات سر مي‌گذارم...

 

اين روزا هر كس حالت رو مي پرسه... هر كي سراغت رو مي‌گيره...

باور مي كنم اشكاي گوشه چشمم رو وقتي جوابشون رو مي‌دم

 

 باور مي‌كنم نبودنت رو

زيرسيگاري يه نفره رو، روي زمين...

ناهارهايي كه ديگه آماده نيست تا بيام...

جايه خاليت تويه تمام پنجشنبه ظهرها...

دستاي گرمي كه ديگه جايه امن من نيست...

صندلي‌هاي خالي، بدون تو...

كسي كه ديگه صبحها بيدارت نمي‌كنه...

همه اينا رو باور مي‌كنم

 

باور مي‌كنم تلخي اين روزها رو

 اما شوري اين بوسه‌ها رو نه... نخواه كه اونا رو هم باور كنم

 

 *به خودم چرا، اما به تو كه نمي‌توانم دروغ بگويم... مي‌دانم بر نمي‌گردي!