نديدن اين همه نشونه

توجه نكردن به همه اين نشونه ها

تنها از عهده احمقي مثل من بر مي‌يومد و بس...

توقع زيادي از زندگي دارم اگه فكر كنم كه اين بلاها نبايد به سرم مي‌يومد و يا اينها حقم نيست...

 

 

 

 

در اين روزهاي ناشاد دوري و درد

هيچ شانه اي تكيه گاه رگبار گريه‌‌هاي من نبود....

 

 

 

 

 

 

- نمي‌ياد اوني كه دل مي كنه

 



درست وقتي كه داري سعي مي كني زندگيتو دوباره بسازي

همون وقتي كه تصميم گرفتي تمام گذشته هاي زندگيتو فراموش كني

يكي از همون روزايي كه تازه شروع كردي به ايجاد تحول تو زندگيت....

 

 

آره درست يكي از همون دقايقي كه داري فكر مي كني كه چه كتابي رو بخوني و چي بنويسي و ...

از پشت يكي از همين ديوارا يكي سرك مي كشه بيرون...

سرش رو مي ياره بيرون تا بهت بگه گذشته هميشه با تو مي ياد... 

 

 

نمي دونم از كجا پيداش مي شه اما مي خواد بهت بفهمونه....

بفهمونه هنوزم آخره دنيايي هست

هنوزم آخره دنيا كسي هست كه اشك رو تو چشات بياره

هنوزم جايي هست كه ته دريا مي رسه به آبي آسمون

 

 

- به دستم نگاه كرد... چيزي رو از شيشه ماشين انداختم بيرون و رفتم...