هر چند من نديده ام اين كور بي خيال

اين گنگ شب كه گيچ و عبوس است -

خود را به روشن سحر نزديكتر كند،

ليكن شنيده كه شب تيره - هر چه هست-

آخر ز تنگه هاي سحرگه گذر كند...

 

 

 

زين روي در ببسته به خود رفته‌ام فرو

در انتظار صبح.

 

فرياد اگر چه بسته مرا راه بر گلو

دارم تلاش تا نكشم از جگر خروش.

 

اسپندوار اگر چه بر آتش نشسته ام

بنشسته ام خموش.

 

وز اشك گرچه حلقه به دو ديده بسته ام

پيچم به خويشتن كه نريزد به دامنم.

 

 

شاملو

 

 

 - شايد با اين دو تا بيانيه آخر، كمي از سرخوردگيم براي شركت تو انتخابات كمتر شد...