در واقع براي تو نمي‌نويسم، آن چيزي را مي‌نويسم كه دوست دارم در كنار تو انجام دهم، آرزوهايم را....

پيك نيك، خواب بعد از ظهر كنار رودخانه، روزنامه مي‌خوانيم،‌سوار مترو مي‌شويم، وقتي رو تخت همه جا را مي‌گيري هولت مي‌دهم، مانند تو هر از گاهي دندان‌هايم را مسواك مي‌كنم، چمن‌ها را مي‌زني، در آغوش تو، زيره شانه‌هايت روزنامه مي‌خوانم، نمي‌گذارم بيش از اندازه بادام زميني بخوري، توت مي‌چينيم،‌ آشپزي مي‌كنم، باغباني مي‌كنم،‌ بيدارت مي‌كنم چون باز خرخر مي‌كني، به باغ وحش مي‌رويم، سيگار را ترك مي‌كنم، از تو مي‌خواهم ناخن‌هايم را كوتاه كني، بستني مي‌خوريم، آدم ها را نگاه مي‌كنيم، وقتي غمگين و شكست خورده‌اي تنهايت نمي‌گذارم، حوصله‌ام سر مي‌رود، بوالهوسي مي‌كنم، اخم مي‌كنم،‌ مي‌خندم، به دنبال خانه‌اي مي‌گرديم كه از پنجره‌اش گوساله‌ها پيدا باشند و دور و اطراف پر از پسر بچه‌هاي بي ادب، سقف را دوباره رنگ مي‌زنيم. ريش بزي‌ات را مي‌كشم، موهايت را كوتاه مي‌كنم، ماشين را مي‌شويم،‌مي‌رويم كنار دريا، دوچرخه اجاره مي‌كنم،‌ هرگز دوچرخه را سوار نمي‌شوم،‌ به تو حقه مي‌زنم، ياد مي‌گيرم چطور اتو بزنم، زير باران آواز مي‌خوانم، به تو گوش مي‌دهم، دستت را مي‌گيرم،‌ زباله‌ها را پايين مي‌برم، مي‌پرسم هنوز مرا دوست داري، با زن همسايه جر و بحث مي‌كنم، از كودكيم برايت مي‌گويم....

 

 چقدر بايد بگذرد تا آدمي بوي تن كسي را كه دوست داشته از ياد ببرد؟ و چه قدر بايد بگذرد تا بتوان ديگر او را دوست نداشت؟!!!

"حق اشتباه" تركيب بسيار كوچكي از واژه‌ها، بخش كوچكي از يك جمله، اما چه كسي اين حق را به تو خواهد داد؟ چه كسي جز خودت؟!

 

 

من او را دوست داشتم- آنا گاوالدا